|
LOVE STORY
|
|||||
|
او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند |
|||||
|
درباره وبلاگ
تو مرا می فهمی
فهرست اصلی آرشیو موضوعی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
|
او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند گناهی بر آنان نیست مقصر منم. سر راهم سبز شدند و آسان بردندش گناهی بر آنان نیست مقصر منم. کسی او را نگرفت خودم دادمش.........چه آسان و ساده مقصر منم. او را از دست دادم و به بیهودگی رسیدم...در تاریک ترین لحظه ها به روشنایی اش دادم و در تنها ترین اوقات به آنها سپردمش. سکوتم از دستم رفت و گناه از دست رفتنش بر من است آری مقصر منم.
به قلم : مریم در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 14:8 موضوع: | +
به قلم : مریم در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 14:53 موضوع: | +
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
به قلم : مریم در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 14:7 موضوع: | +
دفتر عشـــق كه بسته شـد ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو ازاون كه عاشقــــت بود بشنو اين التماسرو ــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــ ـــــــ ــــ
به قلم : مریم در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 14:2 موضوع: | +
کاش می دونستی نازنین چقدر دلم تنگه برات کاش می دونستی که دله اونکه گذاشتی زیر پات کاش می دونستی نازنین که تا چه حد خرابتم آبی نبودی و بازم دیوونه ی سرابتم تو آسمون اون چشات بازم می خوام بشینم و ستاره ها شو بشمرم بدون دوستت دارم هنوز اگر چه دلگیرم ازت اگر چه خیلی دلخورم چاره چیه؟چاره چیه؟ که دل گرفتار تو بدجوری عاشقت شده بدجوری تو کار تو خیلی باهاش حرف می زنم اما به خرجش نمیره انگاری از دوری تو راس راسی داره میمیره!
به قلم : مریم در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 13:15 موضوع: | +
ایکاش در چشم هایت تردید را دیده بودم
به قلم : مریم در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 13:13 موضوع: | +
تو یعنی گونه های غنچه ای را
به قلم : مریم در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 13:10 موضوع: | +
کاش روز دیدنت فردا نبود!!! کاش میشد هیچ کس تنها نبود ... کاش میشد دیدنت رویا نبود ..... گفته بودی با تو می مانم !! ولی ..... رفتی و گفتی و اینجا جا نبود .... سالیان سال تنها مانده ام ..... شاید این رفتن سزای من نبود ...... من دعا کردم برای بازگشت ...... دست های تو ولی بالا نبود ...... باز هم گفتی که فردا میرسی ...... کاش روز دیدنت فردا نبود !!!
به قلم : مریم در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 13:5 موضوع: | +
یادته یه روز بهم گفتی وقتی می خوای گریه کنی برو زیر بارون تا نامحرمی اشکاتو نبینه و بهت نخنده گفتم اگه بارون نمی بارید چی؟ گفتی محاله که چشمات ببارن و آسمون گریش نگیره ....گفتم وقتی گریه میکنم دوست دارم که تو کنارم باشی گفتی ای به چشم حالا من دارم گریه میکنم وبارون هم نمي باره و تو در آن دور دست ها داری به من میخندی
به قلم : مریم در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 12:45 موضوع: | +
قصه من و تو گذشت لحظه هاي با تو بودن
به قلم : مریم در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 10:4 موضوع: | +
ياد من باشد تنها هستم پنجره باز و بسته كن
به قلم : مریم در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 10:2 موضوع: | + کیک تولدم رو هم فرستادم براتون
اکتاویو اکتاویو زود باش مرد
به قلم : مریم در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 9:48 موضوع: | +
به قلم : مریم در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 9:34 موضوع: | +
سلام به تمامی دوستای گلم .امیدوارم توی این روزای قشنگ بهتون خوش بگذره.
به قلم : مریم در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 9:11 موضوع: | +
روز میلاد تو شد روز از نو نوشدن روز از خود گم شدن در وجود گرم تو پیدا شدن روز پرواز تمام غصه ها روز زیبای همه افسانه ها روز سبز تازگی روز پی بردن به راز زندگی روز اندوه و غم فرشتگان که تو دل کندی از اوج آسمان آمدی پارا نهادی بر زمین تا ببندی قلب را بر روی کین آمدی تا عشق را مهمان قلب من کنی تا که با راز نگاه خود مرا جادو کنی آمدی تا که تو آرامش دهی بر قلب توفانی من تا که خورشید دو چشمت را بتابانی تو بر چشمان من آمدی تا گل دگر بر رنگ و بوی خود ننازد تا که از رنگین کمان آن دو چشمان سیاهت گل بداند رنگ و بویش را ببازد روز میلاد تو قلبم را پر از گل میکنم تا که در آن روز قلب عاشق خود را به تو هدیه کنم تا که تو این را بدانی من دگر بعد از این بر هیچکس جز تو نیاندازم نظر تا که شاید در میان دستهای مهربانت جا دهی دستان سردم را تو با راز نگاهت تا بگویم که از اوج آسمان من تو را ای مهربان در قلب خود دارم نشان تا که سر بر شانه ات بگذارم ای شیرین ترین و بگویم تا ابد دوست دارم من تورا زیباترین و بهترین
به قلم : مریم در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 9:3 موضوع: | + تولدم مبارک
که گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زیبای خزان با روحی نیش زنبور عسل با نوشی کار همواره باران با دشت برف با قله کوه رود با ریشه بید باد با شاخه و برگ ابر عابر با ماه چشمه ای با آهو برکه ای با مهتاب و نسیمی با زلف دو کبوتر با هم و شب و روز و طبیعت با ما عشق بازی به همین آسانی است... شاعری با کلماتی شیرین دست آرام نوازش بخش بر روی سری پرسشی از اشکی و چراغ شب یلدای کسی با شمعی و دل آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی عشق بازی به همین آسانی است... که دلی را بخری بفروشی مهری شادمانی را حراج کنی رنج مارا تخفیف دهی مهربانی را ارزانی عالم بکنی و پیچی همه را لای حریر احساس گره عشق به آنها بزنی مشتر هایت را با خود ببری تا لبخند عشق بازی به همین آسانی است... هر که با پیش سلامی در اول صبح هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی نمک خنده بر چهره در لحظه کار عرضه سالم کالای ارزان به همه لقمه نان گوارایی از راه حلال و خداحافظی شادی در آخر روز و نگهداری یه خاطره خوش تا فردا و رکوعی و سجودی با نیت شکر عشق بازی به همین آسانی است...
به قلم : مریم در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 12:6 موضوع: | +
" خدا"
رهگذر
گیج ز هر عابر و هرکس
پرسید:
پس خدا کو نکند گم شده است؟!!
همه از پرسش او سخت
به خود لرزیدند... "الا بذکرالله تطمئین القلوب
![]()
به قلم : مریم در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 11:56 موضوع: | + |
||||
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y K I Y N O O S H A N S A R I |
|||||